الفيض الكاشاني

408

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

پس سردى مزاج آن آتش را خاموش و قدرت آن را درهم مىشكند . امّا حالت اعتياد به خشم آن است كه آدمى با گروهى آميزش كند كه با فرمانبردارى از خشم و انتقام گرفتن شادمان مىشوند و آن را مردانگى و شجاعت مىنامند مثلا يكى از آنها مىگويد : من كسى هستم كه بر آنچه پيش مىآيد شكيب ندارم و از هيچ كس اهانتى را تحمّل نمىكنم ، در حالى كه معناى سخنش اين است كه عقل و بردبارى ندارم و از روى نادانى و از روى افتخار چنين سخنى مىگويد و كسى كه آن را بشنود و خوبى خشم در نفس او نفوذ كند و از آن گروه ( بىصبر و تحمّل ) پيروى كند ، نيروى خشم در او تقويت مىشود ، و هرگاه آتش خشم شّدت يابد و سخت شعله‌ور شود خداوند خشم كننده را كور و از شنيدن هر پندى كر سازد و چون به او پند دهند نپذيرد بلكه پند بر خشم او بيفزايد و اگر بخواهد از عقل خود استعانت بجويد و خشم خود را فروخورد نتواند چرا كه نور عقل خاموش مىشود و يك باره با دود خشم محو مىگردد ، زيرا سرچشمهء انديشه مغز است و آنگاه كه خشم شّدت يابد خون قلب به جوش مىآيد و از آن دودى تيره به سوى مغز متصاعد مىشود و تمام سرچشمه‌هاى انديشه را فرا مىگيرد و بسا كه به سرچشمه‌هاى حسّ نيز سرايت كند و چشمش تيره و تار شود و با چشمش نبيند و تمام دنيا در نظرش تيره و سياه شود . مغز انسان همانند غارى است كه در آن آتشى افروخته شود و فضاى آن سياه و تاريك گردد و كف آن داغ و اطرافش پر از دود شود و در آن چراغى كم نور باشد و خاموش شود . اينجاست كه هيچ تصميمى در آن ثابت نماند و سخنى در آن شنيده نشود و صورتى در آن ديده نشود و از داخل و خارج قادر به خاموش كردن آتش نباشد ، بلكه سزاوار است تمام موّاد قابل احتراق غار آتش بگيرد ، خشم نيز با دل و مغز ( آدمى ) چنين مىكند ، و بسا كه آتش خشم آن اندازه زياد شود كه رطوبتى را كه حيات قلب به آن وابسته است از بين ببرد و صاحب خشم از شدّت خشم بميرد ، چنان كه آتش در غار زياد مىشود و آن را مىشكافد و قسمت فوقانى غار را ويران كرده به پايين فرو مىريزد و تمام اطراف